جنبش فکری هنری سنما انقلاب
زهرا ستاریان

کاهانی از جمله کارگردانانی است که به عنوان فیلمساز مستقل شناخته می‌شود و هر چند در فیلمسازان شاخص دنیا، ساخت آثاری که بنا به زمان و شرایط با یکدیگر در تضاد هستند، نمایانگر قدرت و جسارت فیلمسازی آن هنرمند است، اما در بین فیلمسازان  ایرانی "سفارشی‌ساز" نبودن یک افتخار است و کاهانی از جمله‌ی این فیلم‌سازان است. فیلم‌سازی که نمی‌تواند هنر را به خدمت بگیرد تا اندیشه‌ای را در تار ‌و‌ پود اثر خود جای دهد، لاجرم در آثارش، یا بخشی از تجریبات زندگی شخصی خود را بازنمایی می‌کند، یا تفکر و ایدئولوژی "دیگران" را میسازد. آن چه در آثار کاهانی خودنمایی می‌کند، یاس‌های جان‌دار و محکمی‌ست که در تمام طول فیلم‌های او مخاطب را درگیر خود می‌کند و این یاس و پوچی جاری در فیلم‌های او مولفه‌هایی دارد که در این یادداشت قصد بررسی آن‌ها را داریم.

بیست در هیچ = پوچ

 کاملا بیخود و بی‌جهت(1390)

از لحاظ فیلمنامه‌نویسی، "بیخود و بی‌جهت" نامی کاملا درخور برای این اثر است. در آغاز، گویی زمان متوقف شده است، کسی کاری نمیکند، حرفی رد و بدل نمیشود، و شخصیتها مسخ‌شده و در حالت سکون، در انتظار و بلاتکلیفی به سر میبرند. مدت اثر یک ساعت و چهارده دقیقه است، سه و نیم دقیقه ابتدایی هیچ اتفاقی نمی‌افتد بجز آنکه مخاطب صدای کوبیدن عطاران بر روی شکمش را میشنود. سپس تا انتها صدای فریاد و دعوا لاینقطع گوش را می‌خراشد و در انتها با همان بلاتکلیفی و بی‌فرجام پایان می‌یابد.

شخصیتهای اصلی تا مدت طولانی معرفی نمی‌شوند، و میزان کلافگی و بلاتکلیفی مخاطب بین ماندن یا ترک سینما کمتر از سردرگمی شخصیتهای داستان نیست. هیچ گره‌افکنی یا گره‌گشایی وجود ندارد، یا در شکلی دیگر می‌توان تمام داستان را گرهی کور دانست که قصد گشایش ندارد. پس از سه و نیم دقیقه ابتدایی، بقیه فیلم تماماً به دعوا و فریاد کشیدن میگذرد، فقط عوض شدن چند دقیقه یکبار طرفهای دعوا است که قدری تنوع ایجاد می‌کند. عروسی‌ای‌ که قرار است همان شب برگزار شود اما هیچ زمینه‌ای برای آن فراهم نشده، و اسباب‌هایی که در کوچه مانده، نماد بلاتکلیفی کاراکترها است. دو زوج در فیلم وجود دارند الهه و فرهاد که تازه عروس و داماد هستند و مژگان و محسن. شب مراسم عروسی است اما اسباب مژگان و محسن در خانه تازه عروس و داماد است و جایی وجود ندارد تا ببرند. نه محسن و مژگان پولی دارند تا جایی دیگر را اجاره کنند، نه الهه و فرهاد.

مهمانها دعوت شده‌اند و امکان عقب افتادن عروسی وجود ندارد. آنها برای باز کردن و چیدن جهیزیه‌ی الهه و بردن اسباب مژگان تنها تا شب فرصت دارند. اما علیرغم رفت‌وآمدها و کشمکش‌هایی بیخود و بی‌جهت که رخ می‌دهد و شرایط را تا انتها بغرنج‌تر می‌سازد، زمان یخ‌زده و ثابت است و این موضوع حتی در نورپردازی اثر که هیچ تغییری در آن اعمال نشده، نیز مشهود است. در انتخاب هر کدام از تصمیمات برای هر کدام از شخصیتها موانعی وجود دارد که تمام انتخابها را از آنان سلب میکند و اثر هم چون شخصیتهایش، بدون هیچ نتیجه‌ای با پایانی باز و بلاتکلیف، ناگهان تمام میشود.

اگر پایان باز در آثار بسیاری از کارگردانان شاخص دنیا راهی است تا با یک تیر دو نشان بزنند و مخاطب را به دو نتیجه متفاوت که هر دو نتیجه‌گیری به درستی معلول حوادث گذشته و تصمیمات آینده کاراکترها است، در مورد برخی از کارگردانان ضعیف نشان‌دهنده عدم توانایی در پایان‌بندی است، شخصیت‌ها معطل و اثر بدون نتیجه‌گیری مشخص برای سرنوشت آن‌ها تمام می‌شود.

اگر کارگردان، مخاطب خود را در تُنگ کروی شکلی رها کند که از هیچ سمتی به بیرون راهی ندارد و انتخابی هم وجود ندارد و اسارت و بدبختی نتیجه هر تلاشی است، نام این دیگر، پایان باز نیست، بلکه در تمام این‌ها هدف اصلی همان القای یاس و ناامیدی و عصبیت ناشی از دعواهای مکرر و رها شدن این شخصیت‌ست که اتفاقاً کارگردان از پس آن برمی‌آید و مخاطب را با تمام تلاشی که دارد آزار می‌دهد.

 

اسب، حیوان نجیبی است(1389)

در این فیلم هفت کاراکتر اصلی و شش کاراکتر فرعی حضور دارند. تمام این افراد مجرم یا فاسد، و البته بی‌پول هستند. رضا عطاران در نقش بهروز شکیبا، پلیسی به نظر میرسد که رشوه‌گیر است و انجام وظیفه را دستمایه قرار داده تا به این وسیله از افراد رشوه بگیرد. روایت فیلم که به وضوح از "کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد" گرفته شده، و بعدا در "خط ویژه" نیز تکرار شد، داستان مسعود و بهروز شکیبا است. مسعود (حبیب رضایی) فردی بی‌پول، مست، و دارای المانهای همجنس‌گرایانه است. شکیبا در گرفتن رشوه چنان مصر است که از ابتدا تا انتهای فیلم، او را به دنبال خود می‌کشد تا مسعود بتواند برای پرداخت رشوه‌ای دویست هزار تومانی به شکیبا، از کسی قرض بگیرد. در این مسیر سراغ هر کسی میرود، آن شخص هم مانند مسعود غرق در فقر و بدهکاری و فساد است، او نیز با آنها همراه می‌شود. مسعود به سراغ حمید می‌رود.

پلیس که حمید را با زنی تنها در خانه یافته، بعنوان رشوه، کفشی برمیدارد. برزو آهنگساز و مدرس موسیقی است. او از زندگی با همسر خود چندان راضی نیست. برزو میگوید پولی در بساط ندارد، چون مشتریانش پولی ندارند که حق‌التدریس او را بدهند. برزو با مسعود و پلیس، سراغ پیمان میرود تا طلبش را وصول کند و به مسعود بدهد، اما پیمان خودش از مسعود طلبکار است.

پیمان موسسه آموزش هنر دارد. بصورت نامشروع با دختری به نام نسترن زندگی می‌کند و از همسر سابقش، حکیمه، طلاق گرفته است. پیمان می‌گوید تمام پولهایش را برای دادن مهریه حکیمه داده است و دیگر هیچ پولی ندارد. او بین این دو زن که هیچکدام همسرش نیستند، در رفت‌وآمد است.

نسترن دختری بیست و یک ساله است که پدرش، مادرش را کشته و با برادرش در دبی زندگی می‌کند. و تنها جایی که نسترن دارد همان موسسه پیمان است. پیمان هم او را از موسسه بیرون میکند. سرنوشت سیاه نسترن در اینجا بدون آنکه نمایش داده شود، معلوم است.

انتهای داستان مخاطب متوجه میشود بهروز شکیبا خودش یک زندانی است که مرخصی گرفته و با پوشیدن لباس پلیس از راههایی که ذکر شد، کسب درآمد میکند. در انتها بهروز شکیبا لباس پلیس را از تن درآورده و با لباس کهنه خود به زندان باز میگردد.

در حقیقت در فیلم نشان داده شده که سرنوشت تمام افراد بطور یکسانی سیاه است. فیلم ملغمه‌ای است از تمام بزهکاری‌ها و آسیب‌های اجتماعی که کمتر کسی می‌تواند همه‌ی آن‌ها را در یک فیلم جمع کند و این از هنر کارگردان است که مخاطب بی‌نوا را در سالن تاریک سینما آماج حملات خود قرار می‌دهد.

در دنیای پوچ، و پر از فقر و بدبختی و فساد، نجابت صفت اسب تصویر شده است و انسانهای تنها و رهاشده، باید خودشان به داد یکدیگر برسند: یکی برای تامین مواد مخدر دیگری، آن دیگری برای تامین لذتجویی حرام او، یکی برای دادن پول رشوه، و آن دیگری برای پرداخت اجاره خانه او. و دور باطل اثر، چون سرنوشت کاراکترها، همچنان بی‌فرجام پیش میرود.

 

"هیچ" و پوچ! (1388):

این فیلم هم داستان یک خانواده‌ای تهی‌دست و محروم است. درواقع این فیلم شهری شده فیلم "آدم" از همین کارگردان است. شرایط بد و ناخوشایند است و با هر اتفاق دائما بدتر و بدتر میشود؛ بدون اینکه واقعا دلیلی منطقی برای آن حوادث، یا واکنش کاراکترها به آن حوادث وجود داشته باشد. مادر خانواده، عفت، با سه فرزند خود و همسران و فرزندان آنها در خانه‌ای زندگی میکنند. او خودش پرستار (در واقع دلاک) است و فرزندانش نیز هرکدام با شغلهای موقت و کم درآمد در تلاش‌اند تا روزگار بگذرانند. عفت برای بهتر شدن شرایط با نادر ازدواج می‌کند، اما معلوم می‌شود که نادر هم مانند آنها بی‌پول است و اشتهایی سیری‌ناپذیر دارد. او را از خانه بیرون می‌کنند، اما وقتی نادر به ثروتی می‌رسد، دوباره او را می‌پذیرند. اما همچنان اوضاع بدتر و بدتر میشود.

بی‌دلیل میان افراد دعوا پدید می‌آید. "هیچ" هم مانند فیلمهای دیگر کاهانی است که زمان فیلم غالبا به نود دقیقه نمیرسد و همان زمان هم با دعواهای پی‌درپی و بی‌دلیل پر می‌شود که شخصیت‌ها با کمترین ناراحتی تندترین واکنشهای ممکن را نشان می‌دهند.

از آنجا که درام با ورود نادر به این خانواده آغاز می‌شود تلاش شده به مخاطب القا کند که نادر مقصر تمام اتفاقات و دعواهای گذشته است که منجر به حوادث آتی میشود؛ در واقع بی‌هدفی موجود در "هیچ"، به منطق فیلمنامه‌ای اثر هم سرایت کرده است: لیلا از رابطه گرم نامزدش –نیما- با نادر ناراحت است، بنابراین پس از سه سال نامزدی‌شان را بهم میزند. اما همین لیلا چند دقیقه بعد بدون کمترین تحول شخصیتی، شانه و سشوار به دست، دور نادر میگردد! محترم با یک شب خانه نیامدن بیک، که برای حمل بار به اصفهان رفته، خانه را ترک میکند. دعوای عادل و یکتا بر سر آوردن بچه ناگهان منجر به خودکشی یکتا می‌شود. لیلا تمام لوازم آرایشش را در کیف میریزد و از خانه می‌رود، سپس ناگهان نادر فکر می‌کند که مقصر همه این اتفاقات اوست و او نیز خانه را ترک می‌کند و هر چهار ازدواج موجود در فیلم، اینگونه به جدایی کشیده می‌شود و افراد بی‌فرجام در بدبختی رها می‌شوند.

فیلم بیست (1387):

فیلم "بیست" دومین اثر این کارگردان است. ماجرای فیلم در یک تالار می‌گذرد. ابتدای فیلم آقای سلیمانی صاحب تالار را می‌بینیم که با وجود وضعیت اقتصادی بهتر نسبت به کارگرانش، دچار افسردگی و وسواس است و به مشاور مراجعه می‌کند. اما طی فیلم می‌بینیم که این افسردگی و بدبختی در تمام افرادی که در تالار کار می‌کنند وجود دارد. با وجود شخصیت‌پردازی خوب نسبت به دیگر آثار این کارگردان، بروز و ظهور این افسردگی و عصبی بودن متفاوت است، اما در همه وجود دارد. سلیمانی بنا به توصیه مشاور تصمیم میگیرد که تالار را بفروشد، زیرا نوحه‌خوانی‌های عزاداران در تالار، روحیه او را متاثر ساخته است.

فرخ آشپز تالار است و با همسرش فرشته در همان تالار زندگی میکنند، چون خانه‌ای ندارند. دست فرخ به خاطر یک سانحه حین کار در تالار علیل شده، بیمه ندارند و برای اینکه سلیمانی آنها را از آنجا بیرون نکند، او و همسرش بچه‌دار نشده‌اند. فرخ دارای روحیه‌ای مردسالار است و ناراحتی خود را سر همسرش فرشته خالی میکند. فرشته نیز که ناراحت و عصبی است، با کمک نکردن به او در جابه‌جا کردن دیگ سنگین غذا و آشپزی، از فرخ انتقام میگیرد.

فیروزه زنی بیوه با یک دختر کوچک است. او در محله‌ای، ارزان‌ترین خانه‌ای که ممکن است را اجاره کرده، اما آنگونه که فیلم نشان داده حضور یک او بعنوان زنی بی‌شوهر -هرچند میانسال و دارای یک کودک- باعث ایجاد دردسرهایی برای خودش و همسایگان است. نه بیژن و نه کارگر دیگر به نام میثم، خانه یا حتی جای خوابی ندارند. در این بین آنها تلاش میکنند تا نظر آقای سلیمانی را عوض کنند. بیژن که قبلا عاشق فیروزه بوده، پس از مرگ همسر فیروزه باز از او خواستگاری میکند. و زمانی که آقای سلیمانی از فروش صرف نظر میکند و عروسی فیروزه و بیژن کمترین بارقه امیدی در دل آنها و مخاطب بر می‌انگیزد، آقای سلیمانی از دنیا میرود.

در حقیقت در این اثر نیز زندگی سخت و نامطلوب کاراکترها، دائم در حال بدتر شدن است و با دادن یک مهلت 20 روزه تا فروش تالار، تمام دنیای کارگران پیش از اتمام آن بیست روز، درواقع درست وقت شنیدن خبر، ویران می‌شود. و حتی عروسی آخر فیلم هم با مرگ خاتمه می‌یابد.

 

آدم(1385):

داستان فیلم آدم، با رفتن مهتاب کرامتی به روستای "عیش‌آباد" شروع میشود. این روستا با نام تامل برانگیزش، شهرت دارد به اینکه کسی در آن نمی‌میرد و افراد روستا دائما در حال رقصهای محلی و عروسی و شادی هستند. روستاهای اطراف به اهالی عیش‌آباد حسادت می‌کنند و از فردی به نام "آدم" به بزرگی یاد میکنند که مهتاب کرامتی -که نامی از او برده نمی‌شود- هم برای دیدن او از شهر به آن روستا آمده است.

اما ورود مهتاب کرامتی به روستا زنی به نام جهان‌افروز را که اتاق کاهگلی‌اش، در نزدیکی اتاق آدم است ناراحت می‌کند و این آغاز ناراحتی‌ها است... کم‌کم روایت فیلم عوض میشود و چنین زنانی دائما در پس‌زمینه تصویر حاضر هستند: زنان کارگر، زنانی که هر یک، دو دبه سنگین آب را در مسافت طولانی چشمه تا خانه حمل میکنند، زنانی که رخت میشویند و زایمان می‌کنند و در اتاقهایی تاریک و کوچک زندگی می‌کنند.

هیچ گره‌ای در داستان وجود ندارد، جز تمایل کرامتی برای دیدن آدم و عدم تمایل جهان‌افروز. و ناگهان در چند دقیقه انتهایی مخاطب میفهمد که در عیش‌آباد نیز افراد می‌میرند اما آنها این را پنهان میدارند، چون اگر افشا شود از روستاهای اطراف به آنجا نمی‌آیند و به آنها کار نمیدهند. روایت اثر بشدت کُند است، ده دقیقه طول میکشد تا مخاطب برای اولین بار چهره کرامتی را ببیند. و البته تمام مدت فیلم، جز یکی دو دقیقه آخر، زمان میبرد تا برای مخاطب روشن شود که اصلا موضوع فیلمی که تا آنجا آن را تحمل میکرده "مرگ" بوده است. کرامتی "آدم" را میبیند و "آدم" می‌میرد!

در انتها میزان تکرار برخی مولفه‌ها را در آثار کاهانی داشته‌اند احصاء کرده ایم که بسیار قابل توجه است.

بیکاری-شغلهای موقت یا کاذب:

بیخود، اسب، هیچ، آدم، بیست

دعوا و کتک کاری:

بیخود، اسب، هیچ، آدم

مرگ:

هیچ، آدم، بیست 

طلاق، جدایی:

بیخود و بی جهت، اسب، هیچ 

فقر:

بیخود، اسب، هیچ، آدم، بیست

خودکشی:

بیخود، اسب، هیچ، بیست

ترک خانه و زندگی-بی خانمانی:

اسب، هیچ، بیست 

روان‌پریشی-بیماری حاد:

بیخود، هیچ، بیست 

خشونت حاد(وندالیسم، چاقوکشی، قتل):

اسب، هیچ، بیست

خشونت علیه زنان(کتک زدن، کارهای سخت، فحاشی و...)

اسب، هیچ، آدم، بیست



نقل مطالب پایگاه سینما انقلاب، بدون ذکر منبع غیرمجاز است.

دیدگاه ها

هیچ دیدگاهی پیرامون این مطلب به ثبت نرسیده است.