جنبش فکری هنری سنما انقلاب

فیلم هیچ چیزی به ما نمی گوید. معلوم نیست هدف "ماجرای نیم روز" چیست؟ اینکه آنها بد بودند؟ خب این را میدانیم. بعدش؟ اینکه ما همه اش در میدان مبارزه در حال شکست بودیم و آخر خودی های آن طرفی خودشان را لو دادند؟ خب؟ که چی؟ اینکه هنوز وضعیت، ثبات نداشت؟ خب؟

نقدی بر فیلم ماجرای نیم روز، تازه ترین اثر سینمایی محمدحسین مهدویان/ میلاد دخانچی

فیلم "ماجرای نیم روز" مهدویان  را در جشنواره دیدم. اینکه او لحظه و وضعیت انقلابی را برای ما بازسازی میکند جای تقدیر دارد. دمش گرم.

مهدویان اما به تکرار افتاده است. این دوربین رو دست های در کمین، دیگر حل نیست. توجیه ندارد. چه کسی پنهان است؟ دوربین کیست؟ نه. مهدویان پشت این دوربین روی دست قایم شده است.

فیلم کانسپت ندارد و از همه مهم تر قصه. داستان خطی است و حوصله سر بر. قصه تعلیق ندارد. باید منتظر باشی تا شخصیت ها یکی پس از دیگری به تو معرفی شوند. کاری بکنند و بروند. انگاری یک نفر به یک نفر گفته: "حاجی یه فیلم بساز اینا رو نشون بده". مهدویان هم گفته است: "چشم." آن شیطنت "ایستاده در غبار" هم اینجا نیست.

درجه سلسه مراتب و حرفه ای بودن امنیتی ها هم بیشتر هالیودی می نماید تا شصتی و انقلابی. بله؛ یک نفر از این طرف، عاطفه ای نسبت به یک نفر در آن طرف دارد. خب؟ بعدش؟ اصلا ما رفتیم خانه تیمی را فتح کردیم. خب؟ بعدش؟

فیلم هیچ چیزی به ما نمی گوید. معلوم نیست هدف "ماجرای نیم روز" چیست؟ اینکه آنها بد بودند؟ خب این را میدانیم. بعدش؟ اینکه ما همه اش در میدان مبارزه در حال شکست بودیم و آخر خودی های آن طرفی خودشان را لو دادند؟ خب؟ که چی؟ اینکه هنوز وضعیت، ثبات نداشت؟ خب؟

"ماجرای نیمروز" آنچه را که باید به ما بگوید، نمی گوید. "ماجرای نمیروز" فقط ماجرای یک نمیروز است. عمق ندارد. عمقِ تاریخی ندارد. تیز نیست. نمی بُرد. زخمی هم نمی کند. مهدویان تلاشی دوباره داشته است تا تاریخ را عرفی کند و با انسانی کردن دوست و دشمن، قدمی در این راستا برداشته باشد. اما عرفی کردن این تاریخ خیلی ضروری جلوه نمی کند. شاید چون از اساس عرفی است.

مهدویان اما در تفکیک فاشیزم فرهنگی از سیاسی حرکت رو به جلویی داشته است. او در حد توان خود سعی کرده نشان دهد چگونه فاشیزم سیاسیِ منافقین، قبل از هرچیز یک "باورِ ایدئولوژیکِ چشم بسته" بود. مهدویان سربسته می گوید نمی توان فقط "لاشه" ارتجاع را روی زمین جمع کرد. اما شخصیت کاراکتر هادی حجازی فر این حرف مهدویان را "لاس" زدن می داند. شاید هم حق با اوست. انتخاب بین "لاشه" و "لاس" آن هم در وضعیت بحرانی انتخاب سختی است. ای کاش مهدویان دوگانه "لاشه و لاس" را بیشتر باز کرده بود و انوقت میشد کانسپت دار بودن فیلم او را باور کرد.

برگردیم به دوربین های روی دست. در سکانس آخر، معلوم نیست این دوربین پنهان، زاویه دید چه کسی است؟ دوست؟ دشمن؟ مخاطب؟ این سردرگمی، هنری نیست. یعنی نمی تواند به عنوان تکنیک هنری به ما فروخته شود. اما مهدویان سردرگم نیست. او می داند که می خواهد هر سال با استفاده از نقطه قوت خود؛ یعنی درک مثال زدنی اش از "زیباشناسی انقلاب و جنگ" فیلم بسازد و از هادی حجازی فر بازی فوق العاده بگیرد.

او همچنین اهل مطالعه و تحقیق زمانبر تاریخی است؛ اما این مسیر تکراری را نمی توان دیگر به او توصیه کرد. مهدویان دانش تاریخی خوبی دارد. "بینش تاریخی" اش اما استخوان دار نیست. مهدویان باید کمی بیشتر کتاب بخواند.



نقل مطالب پایگاه سینما انقلاب، بدون ذکر منبع غیرمجاز است.

دیدگاه ها

هیچ دیدگاهی پیرامون این مطلب به ثبت نرسیده است.