جنبش فکری هنری سنما انقلاب

باغبان مهربان عجیب و غریب که مانند مخزن مکاشفات است و نسبتی با زندگی واقعی ندارد و بیشتر مانند یک پیامبر دیوانه و بهتر است بگوییم یک دن کیشوت که حقیقت ها را می بیند و برای نجات دوستان و همرزمان در دوران جنگ و در اینجا هم برای بشارت به خانواده های چشم انتظار آنان خبر از غیب می آورد.

عرفان گلخانه ای؛ نگاهی به فیلم دریاچه ماهی/ حمید صنیعی منش

در ژانر دفاع مقدس عرفان از اول سهم ویژه و جایگاه مستقل و همیشگی داشته است، از توسل کنترل چی هواپیمای بدون سرنشین در فیلم مهاجر ابراهیم حاتمی کیا و ایضا فیلم عرفان زده ربان قرمز او تا قارچ سمی ملاقلی پور و البته سفر به چذابه که شاید متفاوت ترین کار عرفانی دفاع مقدس باشد. جنگ ها همیشه بخاطر برانگیختگی عواطف و احساسات و درگیر کردن بخشی از وجود و هستی انسان به نام قلب یکی از بهترین موقعیت ها برای پرداختن به این حقیقت یا واقعیت است.

لحظاتی مانند رویا دیدن، شنیدن ندایی از غیب، مشاهدات باطنی و مکاشفات و دیگر تجربه های دینی و عرفانی نمونه هایی از توجه فیلمسازان و البته نویسندگان به عرفان و عالم ماررای طبیعت است. شاید سهم خود حاتمی کیا در این بحث از همه بیشتر باشد. او که جدای از بکارگیری این موضوع در قسمت های متفاوتی از فیلمهایش، آثار متعددی مانند خاکستر سبز، ربان قرمز، از کرخه تا راین با سکانس های معروف رقصیدن اصغر با ماسک شیمیایی در جبهه و البته شاید در برخی از آثار کوتاهش صحنه های دیدنی و قابل بحثی را ایجاد کرده است یکی از کاربلد ترین های این عرصه بوده است. سینماگرانی اینچنین همیشه تلاش داشته اند تا حقیقت های جنگ را از پشت دوربین ببینند و آنچه را که در عالمی ورای جنگ است را به تصویر بکشند یا جنگ را با نگاه ضد جنگ ولی نه زیانبار و سیاه بلکه فرشته خو و سفید اما غمناک به نمایش بگذارند. البته افرادی مانند کمال تبریزی راه دیگری را دنبال کردند و با ساختن فیلم محبوب و صمیمی لیلی با من است شکل دیگری از عرفان را ولی بسیار ساده تر و عینی تر که لازمه کار طنز است نشان بدهند.

صحنه هایی که تقدیر الهی برای رزمنده فیلم با بازی پرستویی رقم می خورد و او را از رفتن به شهر و عقب گرد از جبهه دور نگه می دارد و باز به مرکز جنگ و جبهه برمی گرداند و موجب می شود تا رزمنده با خدای خود و البته با وجدانش بیشتر به تصفیه و حدیث نفس بپردازد.

البته این موضوع فقط مختص سینمای جنگ ایران نیست بلکه در سینمای جهان البته حضور پررنگ تری داشته است. مثلا جنگ اسفناک و ننگین ویتنام یکی از بهترین نمونه ها است. در بسیاری از کارهایی که در این زمینه انجام شده غالبا رنگ و بودی عرفان و نگاه فیلسوفانه به حقیقت این جنگ خونین وجود داشته است، آثاری مانند اینک آخرالزمان بهترین گواه است که جنگ های مدرن و معاصر انسان امروز را دچار یک جنون و بیماری روانی کرده و او در این تنهایی مخوف خود گرفتار شده است یا خط قرمز باریک ترنس مالیک که البته در بحبوحه جنگ جهانی است بار دیگر نمایشگر عصیان یکی از سربازان است که مسیر ضد جنگ را مبتنی بر نگاه صلح آمیز و انسان دوستانه خود پیش می گیرد. اما فیلم ماندگار و شاهکار شکارچی گوزن اثر مایکل سیمینو باز نمایشگر پریشانی ها و احوال وخیم روحی و پوچی باطن جنگ جویان آمریکایی است که افسرده از جنگی هیچ بر علیه هیچ برگشته اند و گذشته خود را که در ویتنام جا گذاشته اند دنبال می کنند.

خلاصه آنکه عرفان آنهم در دنیای مدرن و اکنون زده امروز که درگیر نفسانیات خود شده است یکی از جنجالی ترین، تازه ترین و مهمترین های سینما است که همانطور که گفته شد به آن بارها پرداخته شده است.

عارف دن کیشوتی یا زاهد طهرانی؟

در این میان فیلم دریاچه ماهی یک اثر الکن و بد است که در فیلمنامه کمابیش گم شده است و قصه را خوب روایت نمی کند و با پرکردن فیلم با لحظات و تصاویر بیخودی مانند دعواهای خواهر و برادر سعی می کند چاله های بین لحظات اصلی فیلم را جبران کند. کاراکترها مکمل هم نیستند و اصلا خوب بازی نمی کنند، کاملا تصنعی و خشک مانند ماکت خصوصا نقش اول که نقش یک باغبان گلخانه را ایفا می کند.

باغبان مهربان عجیب و غریب که مانند مخزن مکاشفات است و نسبتی با زندگی واقعی ندارد و بیشتر مانند یک پیامبر دیوانه و بهتر است بگوییم یک دن کیشوت که حقیقت ها را می بیند و برای نجات دوستان و همرزمان در دوران جنگ و در اینجا هم برای بشارت به خانواده های چشم انتظار آنان خبر از غیب می آورد.

عارف و مرشدی کاریکاتوری که عادی و همراه خلق و مردم نیست و مثلا از حق آمده ولی همراه خلق و مردم نمی باشد و در یک کلام معلوم نیست در کدام از اسفار اربعه گم و گور شده است. چهره یک عارف و یا یک مرشد و هدایتگری که جوانی که راه را گم کرده است را نجات می دهد. این تصویر حتی از تصویر همان دن کیشوت هم بدتر است لااقل او مجنون بود و همه چیز را سراب می دید ولی این یکی چیزی بین دن کیشوت و مثلا یک رجبعلی خیاط است. نه این یکی است و نه دیگری.

و الا از این قسم رزمنده ها که به عالم دیگری وصل هستند در جبهه ها فراوان بودند و تصویر این فیلم قطعا با آنان نسبت درستی ندارد. ایت تصویر بدون شک بسیار کاریکاتوری است و توان روایت درستی از یک رزمنده ای که به حقیقت وصل است را برای مخاطب خصوصا جوانان ندارد.

قبلا هم در فیلم های دیگری مانند دلشکسته تصویر یک عارف باغبان و گلخانه ای نشان داده شده بود که قلب مهربانش که برای گلها می تپد عالم را مهربان و خوشگل و ناز مانند همان گلخانه می بیند. من نمی دانم که در این باغ و گلخانه ها چه می گذرد که همه جبهه ای ها در آنجا عارف می شوند و به عالم بالا وصل می گردند.

عرفان گلخانه ای

عارفانی که در بخش زیبا و آرام شهر زندگی را با هرس کردن و پیازگل کاشتن و آب دادن می گذرانند و از همانجا که به بالا وصل هستند با اشارات نظر خبر از غیب می آورند و جوانان را توبه می دهند. چقدر تصنعی و غیرقابل باور انگار هیچ عارف واقعی دیگری در جنگ نبوده است که مثل آدم در این شهر زندگی کند و کار کند و بدون اینکه یکی برچسب موجی بودن بزند و دیگری او را مسخره کند، از حقیقت خبر دارد و مانند اهل بیت که خود عرفان مجسم بودند زندگی روزمره دارند وحتی اگر همسری هم از دست دادند تا ابد با خیال او زندگی نمی کنند و به متن زندگی باز می گردند.

این نقاشی های کلیسایی و این زاهدان دیرهای کوه های آلپ مخصوص همان مرام عرفانی و مسیحی قرون وسطایی است که در حال اشراق و تصفیه نفس با ابرهای آسمان و درختان و گل و بلبل است. حالا آنها در دیر ها و صومعه ها بودند این یکی در گلخانه.



نقل مطالب پایگاه سینما انقلاب، بدون ذکر منبع غیرمجاز است.

دیدگاه ها

هیچ دیدگاهی پیرامون این مطلب به ثبت نرسیده است.