جنبش فکری هنری سنما انقلاب

سینمای ایران همچنان که سال‌هاست از قهرمان مرد خالی است، به طریق اولی از قهرمان زن هم خالی است. اگر قرار به نمایش زن قهرمان بود، دهه ۶۰ یکی از بهترین و مناسب‌ترین مقاطعی است که بنا به دلایل فرهنگی اجتماعی، می‌توانست بستر ساخت و پرورش این قهرمانان باشد. 

ادای دین، معضل جدید سینمای ایران؛ نقدی بر فیلم آباجان/ سعید ناصری

ادای دین به همکلاسی‌ها و همشهری‌ها بهانه ساخت فیلمی شده است که فاقد پیرنگ اصلی یا به قول سینمایی‌ها، همان «شاه پیرنگ» است. فیلمساز، ترجیح داده است به جای یک پیرنگ اصلی و چیدن پیرنگ‌ها و اتفاقات فرعی در کنار آن شاه پیرنگ، به سراغ ذهن خود برود و به هر چیزی که در دهه ۶۰ در محیط زندگی‌ و تحصیلی‌اش در زنجان، در یاد و خاطرش مانده است، مختصر پر و بالی بدهد و وجود شخصیت آباجان (فاطمه معتمد آریا) را جایگزین نبود، پیرنگ اصلی کند. حاصل کار معجون نچسبی شده است که در پایان کار، تماشاگر هدف فیلمساز را از این ملغمه بی‌حاصل متوجه نمی‌شود. چون ظاهراً فیلمساز ما با اعتماد به نفسی مثال‌زدنی! هدفی به جز تصویری‌کردن خاطرات پراکنده‌ و شخصیش در دهه ۶۰  نداشته است و به گمان خودش چیدن آنها در کنار هم بدون هیچ نخ تسبیحی که ارتباط منطقی و طولی آنها را در فرآیند نقل قصه نشان دهد –اگر که قصه‌ای نقل شده باشد!- می‌تواند تماشاگران را راضی از سالن‌ بیرون ببرد.

 این ادای دین‌ها نیز جدیداً به معضلی برای سینمای ایران تبدیل شده است. قاعدتاً این کار باید وقتی صورت گیرد که فیلمساز بعد از سال‌ها کسب تجربه، نزد اهالی سینما و همچنین تماشاگران، به عنوان یک فیلمساز مولف شناخته شده باشد و آن وقت است که این ادای دین‌های شخصی هم قابلیت دیدن پیدا می‌کنند وگرنه بعد از ساخت یکی دو فیلم نه چندان قوی، از تماشاگر انتظار داشت که به این چنین موارد شخصی را دوست داشته باشد، کمی انتظار دور از واقعیتی است و بیشتر بحث همان اعتماد به نفسی است که فیلمساز به صورت کاذب از توانایی‌های خودش تصور می‌کند.

آباجان، زنی است که قرار است همه را دور هم گرد آورد و سایر شخصیت‌ها در ارتباط با او تعریف شوند. اگر همین اتفاق هم می‌افتاد و شخصیت آباجان، زن قدرتمند و داری کاریزمایی بود که می‌توانست همه را به نحوی تحت‌تاثیر حضور خودش قرار دهد و سایر شخصیت‌ها گریزی از ارتباط‌‌گیری با او نداشتند، باز می‌شد برای نبود پیرنگ اصلی و جایگزینی آن با شخصیت محوری آباجان، بهانه‌ای ‌هر چند ضعیف تراشید؛ اما آباجان زنی است که حتی در زندگی شخصی و ارتباط با همسر هم زن موفقی نیست. او در نهایت استیصال و بدون هیچ اعتراضی حضور هوو را در زندگیش پذیرفته و در واقع تحمل کرده است و زندگی خواهرانه فعلی او با هووی جوان‌تر از خودش، نه به دلیل خصلت‌های اخلاقی پسندیده، که از سر تسلیم و ناچاری است. در انتهای فیلم نیز برای متقاعدکردن پسری (محمدرضا غفاری) که نقش مادر را برایش داشته است به ماندن، به خواهش و التماس و گریه دست می‌زند. آن هم پسری که به گفته خودش مادر واقعی او به ارتباط صمیمی آنها حسادت می‌کرد. از آن طرف کمترین قدرت و کاریزمایی برای بهتر‌کردن روابط‌ دامادهای خانواده با همدیگر ندارد. در ماجرایی هم که هاشم‌آقا ( سعید آقاخانی) به دخترش (ملیسا ذاکری) بابت ارتباط خارج از عرف در مسیر کلاس تا منزل، معترض است و قصد تنبیه او را دارد به نوعی با عِلم به شیطنت دختر، با یک شبیه‌سازی کودکانه قضیه را لاپوشانی می‌کند. جالب است که پسر قصه نیز که شاهد این سروگوش جنبیدن دختر در خارج از خانه است هیچ اعتراضی به این شیطنت دختر، نه در حضور خانواده و نه در خفا نمی‌کند. پسری که قصد ازدواج با او را دارد و در آخر هم به همراه دختر فرار می‌کند. فراری که کاملاً با خلقیات دختران دهه ۶۰ در تضاد است.

مساله دیگر، بررسی وجود قهرمان زن در فیلم‌هایی است که حضور زنان در آنها پررنگ است. آباجان علاوه بر این ویژگی حضور پرتعداد زنان، در ‌عنوانش هم از نام زن بازیگر زن اصلی استفاده کرده است و قاعدتاً این توقع را نزد تماشاگران ایجاد می‌کند که انتظار داشته باشند کاراکتر اصلی زن فیلم، محور وقایع فیلم باشد یا حداقل آن میزان از توانایی را داشته باشد که نام او بر عنوان فیلم گذاشته شده است.

سینمای ایران همچنان که سال‌هاست از قهرمان مرد خالی است به طریق اولی از قهرمان زن هم خالی است. اگر قرار به نمایش زن قهرمان بود دهه ۶۰ یکی از بهترین و مناسب‌ترین مقاطعی است که بنا به دلایل فرهنگی اجتماعی، می‌توانست بستر ساخت و پرورش این قهرمانان باشد. وقوع جنگ تحمیلی و حضور و مشارکت فعال زنان در آن، در دو نقش مادر و همسر رزمندگان- و به ویژه اگر برای رزمنده‌ای اتفاقی می‌افتاد که منجر به شهادت، جانبازی و یا مفقودالاثری رزمنده می‌شد-  بستر مضاعفی بود که زنان قهرمان واقعی، نقش و مسوولیت خودشان را در زندگی بازی کنند و در مرحله بعد هم فیلمسازان متعهد و تیزبین به بازنمایی زندگی آنها بپردازند.

 به جز حضور زنان قهرمان واقعی در دهه ۶۰ و در بین خانواده‌های رزمنده، که آباجان نیز با داشتن پسر مفقودالاثرش بالقوه می‌توانست این ظرفیت را داشته باشد، محیط‌های خانوادگی و همچنین جمع‌های فامیلی، انسجام و صمیمیت بیشتری داشتند و در کنار آن دختران جوان هم حجب و حیای بیشتری از این روزها داشتند. چیزی که در فیلم درست وارونه جلوه داده می‌شود و چند خانواده از هم گسیخته را می‌بینیم که کمترین صمیمیتی بین آنها نیست. علاوه بر آن شناخت نسبت‌های شخصیت‌های فیلم هم حقیقتاً دشوار است و به سختی می‌شد روابط سببی و نسبی آدم‌ها را درک کرد. دو باجناق، بدون اینکه بدانیم دلیلش چیست، از ابتدای فیلم با هم نزاع دارند و  یکی از آنها بدون هیچ پرده‌پوشی، فرزند باجناق دیگر را که به صورت اتفاقی و در حضور همه خانواده، از او برگه‌ی اعلامیه- احتمالا مجاهدین خلق(گروهک منافقین) دیده است، به ماموران امنیتی لو می‌دهد و آن را کتمان هم نمی‌کند. چیزی که بسیار بعید است در بین اعضای یک خانواده، هر چند با یکدیگر روابط خوبی هم نداشته باشند به این صورت اتفاق بیفتد.

ایده دستمالی شده دیگر فیلم، بحث پسر و دختری است که از یک مادر شیر خورده‌اند و به اصطلاح خواهر و برادر رضاعی هستند. جالب است که این ایده چنان برای فیلمساز، ایده بکری جلوه کرده است که در فیلم قبلی(کوچه بی نام) نیز، با استفاده از همین زوج بازیگر( محمدرضا غفاری و ملیسا ذاکری) اجرا شده است.



نقل مطالب پایگاه سینما انقلاب، بدون ذکر منبع غیرمجاز است.

دیدگاه ها

هیچ دیدگاهی پیرامون این مطلب به ثبت نرسیده است.