جنبش فکری هنری سنما انقلاب

تیک‌آف حکایت سوژه‌ای جذاب در شروع و در ادامه کسل‌کننده است که مثل خیلی دیگر از سوژه‌های خوب این سال‌های سینمای ایران، به دلیل نادیده‌گرفتن سایر مولفه‌های هم ساختاری و هم محتوایی حیف می‌شوند. وقایع نیمه ابتدایی فیلم، تقریباً ارتباط معنادار و منطقی خاصی با چیزی که در انتهای فیلم می‌بینید ندارند و عجیب‌تر اینکه فیلم با بخشی از سکانس انتهایی فیلم شروع می‌شود. 

وقتی بمبئی، تفلیس و کاتماندو آرمان‌شهر می‌شوند!؛ نقدی بر فیلم تیک آف/ سعید ناصری

تیک‌آف حکایت سوژه‌ای جذاب در شروع و در ادامه کسل‌کننده است که مثل خیلی دیگر از سوژه‌های خوب این سال‌های سینمای ایران، به دلیل نادیده‌گرفتن سایر مولفه‌های هم ساختاری و هم محتوایی حیف می‌شوند. وقایع نیمه ابتدایی فیلم، تقریباً ارتباط معنادار و منطقی خاصی با چیزی که در انتهای فیلم می‌بینید ندارند و عجیب‌تر اینکه فیلم با بخشی از سکانس انتهایی فیلم شروع می‌شود. شاید هم دلیل شروع فیلم با بخشی از سکانس انتهایی پیداکردن نخ ارتباطی برای حوادث نیمه اول با مقصد نهایی فیلم است. فیلم با روایت فائز (مصطفی زمانی) روی صحنه‌های ابتدایی فیلم آغاز می‌شود. روایتی که مشخص نیست چرا در بخش‌های ابتدایی حضور پررنگی دارد و بعد از آن به یکباره قطع می‌شود؟! اساساً شیوه نریشن‌گویی و روایتگری، مناسب فیلم‌های درونگرایانه‌ای است که دیالوگ در آنها حضور حداقلی دارد و ما باید ذهنیات شخصیت‌ها را از طریق نریشن بشنویم نه در چنین فیلمی که خود شخصیت‌ها هر آنچه را که لازم بود و حتی بیشتر از آن را می‌گفتند و تصویر نشان می‌داد. پدر خانواده همه زندگی خانواده را در اثر شرط‌‌‌‌بندی باخته است و الان با آنها زندگی‌ نمی‌کند. مادر خانواده نیز دق کرده است. آتنا خواهر فائز (پگاه آهنگرانی) دست به خودکشی زده است و قبل از مرگ او را به بیمارستان رسانده‌اند. در بیمارستان فائز با پدر برخورد تندی می‌کند و به او می‌گوید حتی حق ندارد، اگر آتنا مرد زیر تابوتش را بگیرد. رفتار خودش اما خیلی بهتر از رفتار پدر با آتنا نیست و البته در تمام طول فیلم دلیل این تندی این خواهر و برادر فهمیده نمی‌شود. مسیح (سوگل قلاتیان) نیز که قبل از این با فائز روابطی داشته است در بیمارستان است و از روی فرم‌های بیمارستان آدرس خانه جدید فائز و برادر و خواهرش را پیدا می‌کند و رفت و آمدش به بهانه مراقبت از آتنا به خانه فائز شروع می‌شود. بیننده فقط از دل دعواهای تند و متلک‌های سنگینی که بین او و فائز رد و بدل می‌شوند متوجه رابطه بی‌سرانجام که این دو در سال‌های گذشته داشته‌اند می‌شود. فائزی که قرار بوده رهبر ارکستر شود الان در عروسی‌ها نوازنده یک گروه محلی است که همه چیز حتی عربی و عبدالحلیم حافظ (قرار بود نام فیلم، «آه ای عبدالحلیم» باشد) می‌خوانند و او بابت همه اینها شاکی است و از زمین و زمان گله دارد. آتنا نیز بدتر از او می‌خواهد از ایران برود. مقصدهای او برای رفتن به ترتیب اولویت بمبئی، تفلیس و کاتماندو هستند و البته هیچ‌وقت بیننده ارتباط این سه را با هم نمی‌فهمد و فیلمساز اطلاعاتی به بیننده نمی‌دهد. حتی با تحلیل‌های فرامتنی هم نمی‌شود بین این سه شهری که آرمان‌شهرهای آتنا برای فرار از بوشهر هستند ارتباطی پیدا کرد. حمزه (حمزه مقدم)، جوان نوازنده کنار خیابانی است که فائز به صورت اتفاقی از او خوشش می‌آید و علاوه بر اینکه او را به خانه می‌آورد و اتاقی در حیاط را به او می‌دهد او را به گروه نوازندگان هم اضافه‌ می‌کند. کاراکتر دیگر خانواده فائز برادر کوچکتر او دامون است که بود و نبودش تقریباً هیچ تاثیری در قصه ندارد و به علاوه اینکه هم ظاهر او و هم رفتارهایش به یک بچه نازپرورده شمال شهری بیشتر می‌ماند تا یک بچه زجرکشیده در خانواده‌ای فروپاشیده در بوشهر و این اشکال البته فقط در مورد این کاراکتر نیست. رفتار بقیه کاراکترها نیز کمترین سنخیتی با فرهنگ سنتی بوشهر و نه هیچ کدام دیگر از شهرستان‌های ایران ندارند و این مدل از روابط آزاد و افسردگی‌هایی که سراغ این جوانان آمده است، بیشتر به فضای زندگی‌های مرفه در شمال تهران نزدیک‌تر است. بوشهری بودن و آشنایی او با فضای این خطه، هر چند برای مواردی مثل دکوپاژ و طراحی صحنه و نوع دیالوگ‌ها مزیت است و اتفاقاً در این موارد هم نمره قبولی می‌گیرد؛ اما الزاماً به این معنی نیست که بتوان داستان‌ها و شخصیت‌هایی که اساساً مربوط به این فضا و جغرافیا و فرهنگ نیستند را بدون اشکال بومی کرد. در کدام خانواده بوشهری، با وجود دختر جوان و در نبود پدر و مادر مرد مجردی را در خانه راه می‌دهند و همسفره می‌کنند؟ چگونه برادر مسیح نه تنها مخالفتی با آمدن او به منزل فائز و شرکت در مهمانی‌های شبانه گروه او نمی‌کند اتوموبیلش را هم در اختیارش قرار می‌دهد؟!

شیرو یا شیرزاد (رضا یزدانی) یکی دیگر از دوستان سابق فائز و گروه اوست که بعد از پنج سال که به دلیل یک شکست عشقی از بوشهر رفته و در یک کشتی فرانسوی کار می‌کند برگشته است و حتی هفت‌تیری را که برای کشتن سیمین (همان نامزدی که او را رها کرده است) به فائز نشان می‌دهد و فائز ناچار می‌شود سیمین را برای چند روزی که شیرو در بندر است از بوشهر فراری می‌دهد. از سیمین اطلاعات بیشتری کسب نمی‌کنیم و حتی او را نمی‌بینیم. علاقه سابق آتنا به شخصیت کاریزماتیک که شیرو با وجود سیمین اتفاق دیگری است که دلیل منطقی ندارد. البته کاریزماتیک بودن شیرو را از زبان شخصیت‌های فیلم می‌شنویم و چیزی که فیلم به ما نشان می‌دهد بازنمایی و تکرار همان شمایلی است که رضا یزدانی خواننده مورد علاقه کیمیایی و سنت‌های نوستالژیک در این سال‌ها از خود نشان داده است. برگشت او که باعث شکل گرفتن خاطرات گذشته و تشکیل دوباره گروهی می‌شود که می‌خواهند در شب‌نشینی‌های هر شبه انتقامشان را از زندگی‌های ناکام و تقدیرهای شکست خورده خود بگیرند. بطری بازی‌ای که شیرو در کشتی‌ یاد گرفته است و اجرای آن در گروه جدید، بستری برای شروع اصلی داستان تیک‌آف است. در این بازی مشهور، یک بطری را در وسط جمع می‌چرخانند و سر آن به سمت هرکس افتاد او دزد می‌شود. در ادامه خود دزد باید با چرخاندن دوباره بطری،‌ حاکم خودش را تعیین کند. وظیفه حاکم تعیین کاری است که باید دزد بدون هیچ اعتراضی انجام دهد. این اتفاق وقتی می‌افتد که نیمی از زمان فیلم گذشته است. این همان ایده جذابی است که در ابتدای یادداشت به آن اشاره شد و شروع خوبی هم داشت؛ اما در ادامه با تکرار موقعیت‌ها که ظاهراً فقط عجیب بودن آنها مدنظر کارگردان بوده است از ریتم می‌افتد. خوردن بنزین، زدن در منزل ساقی قلچماق همسایه در نیمه شب و زدن چند مشت به او و اظهارعلاقه کردن حمزه به دختری که آتنا در خیابان تعیین می‌کند نمونه‌هایی از حکم‌های تعیین شده توسط حاکمان این بازی است که کمکی به حرکت فیلم نمی‌کنند. بیننده در اینجا متوجه است که احتمالاً در ادامه با خطرناک‌تر شدن حکم‌‌ها روبرو هستیم و پایان فیلم نیز عاقبت سختی است که در اثر یکی از این حکم‌ها پیش می‌آید. بخصوص که شیرو روی ایده هرچیزی به جز مرگ تاکید دارد و همان ابتدا به همه گفته است اگر کسی می‌خواهد جا بزند همین اول نیاید. قاعدتاً برای کارگردان قابل حدس بوده است که بیننده بعد از دیدن اجرای چند حکم، دست فیلمساز را می‌خواند پس بهتر این بود که به جای گذاشتن وقت برای نمایش چندین حکم عجیب که داستان را به صورت عمودی جلو نمی‌برند و فقط عرض فیلم را زیاد می‌کنند، به بسترسازی برای واقعه نهایی اهمیت بیشتری می‌داد. دلایل انتخاب این حکم بسیار عجیب از سوی آتنا را باز می‌کرد و ادامه داستان به کشمکش و موافقت و مخالفت اعضای گروه با او می‌گذشت. ضمن اینکه دزدیدن به این آسانی یک هواپیما از فرودگاه،‌ توسط پریدن از روی دیوار چندمتری اطراف فرودگاه و چند ده متر دویدن یک دختر در روز روشن اگر نگوییم که در عمل کاری غیرممکن است حداقل برای خیلی‌ها غیرباور است. توانایی پرواز هواپیما هم با گفتن یک جمله در ابتدای فیلم که آتنا کلاس‌های خلبانی را گذرانده است جبران می‌شود. به همین راحتی! در کل ایران چند نفر دختر شهرستانی با توانایی خلبانی داریم که حالا یکی از این بین، به سرش بزند برای هیجان بیشتر در زندگی کسل‌کننده‌اش یک هواپیما را بدون ترس از عواقبش از فرودگاه بدزدد و پرواز دهد. اگر بپذیریم این اشتباه بالاخره از یک طرف امکان رخ دادن دارد، دیگران چرا خام او شدند و در این مسیر با او همکاری کردند. آیا جوانانی در این سن، حداقل آشنایی هم با قوانین جزایی و در این مورد خاص امنیتی کشور ندارند؟!



نقل مطالب پایگاه سینما انقلاب، بدون ذکر منبع غیرمجاز است.

دیدگاه ها

هیچ دیدگاهی پیرامون این مطلب به ثبت نرسیده است.