جنبش فکری هنری سنما انقلاب

با نگاهی به فیلم‌های صد سال اخیر، از سیاسی‌ترین موضوعاتی که به آن پرداخته شده است زندگی «آبراهام لینکلن» شانزدهمین رئیس‌جمهور آمریکاست. شخصیتی که همواره در تاریخ ایالات متحده ستایش شده است...

لینکلن، نجات بخش سینمای سیاسی_ بخش اول

با توجه به اینکه سینما از ابتدا، گام به گام با سیاست‌های داخلی و خارجی دولت‌های حاکم در امریکا و البته هم سو با استراتژی‌های اخذ شده قدرت حاکم در مقابل جامعه جهانی بوده است، این سوال پیش می آید که چرا  سه کارگردان مهم و تاثیرگذار هالیوود ، در زمان‌های متفاوت  به ساختن فیلمی درباره زندگی نامه آبراهام لینکلن پرداخته اند؟

اولین فیلم توسط «دیوید وارک گریفیث»  در سال 1930 با نام « آبراهام لینکلن» ساخته شد. بعد از او  «جان فورد» در سال 1939  فیلم «آبراهام لینکلن جوان» را ساخت . و در آخر «استیون اسپیلبرگ» در سال 2012  فیلمی با عنوان «لینکلن» را ارائه کرد .

آبراهام لینکلن از آن دسته شخصیت‌هایی است که هیچ‌گاه کهنه نمی‌شود. بیش از 14.000 جلد کتاب دربارۀ آبراهام لینکلن نوشته شده است، و او از لحاظ توجۀ نویسندگان جهان، در مقام دوم بعد از حضرت مسیح و ناپلئون قرار گرفته است.

طبق آن چه در سایت IMDB قابل مشاهده است، در طول تاریخ بیش از 300 فیلم سینمایی، مجموعه و فیلم تلویزیونی ساخته شده که کاراکتر آبراهام لینکلن در آن‌ها نقش داشته است.

نکته ای که درباره لینکلن وجود دارد این است که هر کس دوست دارد «لینکلن» خودش را داشته باشد. گویا این میراث ملی امریکا قطعه قطعه شده و هر کس به طور خصوصی مالک قطعه ای برای خود است.

 روی کتاب های منتشر شده میتوان فهمید که موضوع از چه قرار است. در همین سال های اخیر، شاهد انتشار کتابی بودیم که اثبات می کرد لینکلن یک مسیحی بنیادگرا بوده است البته این کتاب توسط یک مسیحی بنیاد گرا نوشته شده بود. در کتاب دیگری ادعا شده بود که عظمت لینکلن ناشی از مبارزۀ او با افسردگی بالینی بوده است؛ کتاب، توسط روزنامه نگاری نوشته شده بود که خود با افسردگی بالینی دست به گریبان بود. معروف تر از همه، یک فعال همجنس گرا کتابی در سال 2005 به چاپ رساند که در آن ادعا شده بود علی رغم این که لینکلن شخصا فعال نبوده، اما یک همجنس‌گرای فعال بوده است. محافظه کاران کتاب هایی حاکی از محافظه‌کاری لینکلن نوشته اند. و لیبرال ها در کتاب هایشان ادعا کرده اند که لینکلن لیبرال بوده است. و در سال 2003، کتابی منتشر شد که در آن اثبات شده بود اگر لینکلن امروز زنده بود، نظرات سیاسی اش با نظرات فرماندار سابق ایالت نیویورک، ماریو کوئومو، تفاوتی نمیکرد که البته به وضوح مشخص است این نویسنده چه موضعی داشته است.

اما متعادل‌ترین نظریه‌پردازان براین باورند که وسواس امریکایی‌ها نسبت به لینکلن ناشی از نقش و الگویی است که او در بزرگترین ضایعۀ تاریخ آمریکا، یعنی جنگ های داخلی ارائه داده که موجب احیای ایالات متحده و تبدیل آن به کشوری است که امروز می‌شناسیم.

 بررسی جزئیات داستان و روال ساخت این سه فیلم جنبه‌های متفاوتی دارد که به آن می‌پردازیم.

شاید بهتر باشد در ابتدا گذری بر زندگی آبراهام لینکلن، البته آن طور که در تاریخ آمده است داشته باشیم تا مسیر اصلی داستان روشن شود .

آبراهام لینکن

 

ایالات جنوبی آمریکا که صاحب زمین‌های حاصلخیز کشاورزی و مواد خام اولیه بودند، به شدت طالب حفظ نظام برده‌داری بوده و سیاه‌پوستان را جزو اموالشان تلقی می کردند که حق کشتن، شکنجه، بهره‌کشی جنسی، فروش و یا هر عمل دیگری را با آنها داشتند اما در مقابل ساکنان ایالات شمالی آمریکا که نیاز جدی به برده‌داری نداشتند و در صنایع، تجارت و بانکداری مشغول بودند، به شدت مخالف نظام برده‌داری بودند، با توجهخ به اینکه طبق قاعده همیشگی، هرچه از شمالی آمریکا به جنوب آمریکا حرکت کنید، طیف مردم از جمهوری خواه به سمت دموکرات تغییر وضعیت می‌دهد.

 

با این اوصاف تنها جنوبی ها نبودند که مخالف ممنوعیت برده‌داری بودند، بلکه اکثریت دموکرات‌ها که پایگاه رای‌شان عمدتاً متعلق به زمین‌داران و کشاورزان بود نیز در جرگه مخالفان دوآتشه ممنوعیت برده‌داری قرار داشتند. در آمریکا فضا به سمتی رفت که برخی از ایالت های شمالی با تصویب قانونی، برده‌داری را ممنوع کردند و حتی در قاچاق برده‌های فراری به ایالت‌های شمالی نیز نقش‌آفرین بودند.

هنوز مراسم سوگند لینکلن در 4 مارس1861 به پایان نرسیده بود که ایالت‌های کارولینای جنوبی، جورجیا، فلوریدا، آلاباما، می‌سی‌سی‌پی، لوئیزیانا و تگزاس و سپس آرکانزاس، کارولینای شمالی، ویرجینیا و تنسی اعلام استقلال کرده و با تشکیل کنفدراسیون کشورهای آمریکا، بلافاصله ریچموند را پایتخت خود قرار داده و جفرسن دیویس را به ریاست جمهوری برگزیدند.

سپس قلعه سومتر در بندر چارلتون در کارولینای جنوبی در آوریل 1861 مورد حمله جنوبی‌ ها قرار گرفت و جنگ چهار ساله شمال و جنوب آغاز شد تا در طول این دوران 600 هزار تن از دو سو کشته شوند و در نهایت جنوبی ها بازنده جنگ باشند و یکپارچگی آمریکا حفظ شود اما پیش از جنگ پایانی، لینکلن قانون لغو برده داری را تصویب کرد؛ قانونی که در پیوستن سیاهان شمال به جنگ با جنوبی ها و کارشکنی های سیاهان حاضر در جبهه جنوبی بسیار موثر بود.

تنها موردی که دولت فدرال به نحو وسیعی در امور ایالات دخالت کرد موضوع از میان بردن برده داری بود. باید توجه داشت که قانون اساسی ایالات متحده برده داری را غیرقانونی اعلام نکرده بود وایالتها خود نسبت به پذیرش یا ممنوعیت آن تصمیم می گرفتند. اعلامیه لغو برده‌داری در سال 1862، دو سال پس از شروع جنگ های داخلی صورت گرفت. این کار نیز با فشار جمهوریخواهان رادیکال  (که طرفدار آزادی سیاهان بودند) و به دلیل نیاز به جذب سیاهان در صفوف ارتش شمال علیه جنوب انجام شد.  

دلایل این کار لینکلن٬ توامان هم کاربردی، هم سیاسی و هم فلسفی بود: لینکلن می دانست که اعلامیه لغو برده داری که دو سال قبل به تصویب رسانده بود ممکن است توسط دادگاه، قبل از پایان جنگ، حذف شود و می خواست قبل از این که ایالات شکست خورده آمریکا، شانسی برای از بین بردن این مصوبه داشته باشند، آن را وارد قانون اساسی آمریکا کند. در ضمن بعد از پیروزی همه جانبه جمهوری خواهان در انتخابات 1864، مجلس عملاً از کار افتاده بود و خیلی از دموکرات‌های شکست خورده که در آن حضورداشتند را می شد به طرفداری از اعلامیه لغو برده داری بدون هیچ هزینه سیاسی تشویق کرد.

 

لینکلن اما سیاستش آن بود که مذاکرات بی فرجام صلح با جنوبی ها را که در صورت به نتیجه رسیدن می توانست منجر به توقف تصویب قانون برده داری شود، تا پیش از تصویب قانون برده داری  در خفا نگه داشت و به تعویق انداخت.

لینکلن واقف بود که اعلامیۀ آزادی او به لحاظ اخلاقی درست است. او می دانست که این کار، روحیۀ اتحادیه را هم تقویت می کند وبه این جنگ وجهۀ یک جهاد انسان‌دوستانه می بخشد. و البته در این مورد، روی این اعلامیه به عنوان ابزاری برای جلوگیری از مداخلۀ بریتانیا و فرانسه که هر دو مخالف با برده داری بودند هم حساب می کرد و آن ها را از پیوستن به جنگ در کنار جنوبی ها بازمی داشت.

بعد از اتمام جنگ داخلی، لینکلن تصمیم گرفت تا ایالات متحده را از نو بسازد و تصمیمات مختلفی را در زمان اندک اتخاذ کرد :

با همه خدماتی که لینکلن برای این کشور انجام داد، در نهایت توسط یک جنوبی متعصب به علت طرفداری لینکلن از قانون لغو برداری و تصویب این قانون، هنگام تماشای تئاتری به نام «پسر عموی آمریکاییمان» ترور شد و با برخورد گلوله ای به سر لینکن، مردی که سیاهان آمریکا پدر خطابش می کنند، جان داد. برای سر قاتل فراری 100 هزار دلاری جایزه تعیین شد و او دو هفته بعد در یک طویله توسط ارتش آمریکا شناسایی و کشته شد.

این نوع روایت از زندگی لینکلن چیزی است که در فیلم ها و داستان ها می شنویم اما مطلبی که در تاریخ مکتوب ایالات متحده دیده می شود با این نوع روایت متفاوت است و علل جنگ داخلی و آزادی بردگان چیز دیگری بیان شده که احتمالا بیان آن با منافع کنونی سینماگران و البته دولتمردان سازگار نیست.

اولا ؛جنگ های انفصال یا درگیری های بین ارتش شمال (اتحادیه) و نیروهای جنوب موسوم به کنفدراسیون به دلیل تاکید و پافشاری آبراهام لینکلن بر لغو قانون برده داری نبوده است. ( نکته جالب اینکه خود بنیانگذاران آمریکا و نویسندگان قانون اساسی‌اش مانند جان لاک از برده‌داران بزرگ بوده اند!) اسناد و مدارک تاریخی حاکی از آن است که آبراهام لینکلن به عنوان نخستین رییس جمهوری از حزب جمهوری خواه ( پیشینیان همین نئوکان های امروز و اسلاف امثال جرج دبلیو بوش و رونالد ریگان) به دنبال حفظ منافع اقلیت سرمایه دار شمال و بانک‌داران و زمین داران بزرگ ، در پی زمین آزاد و کارگر آزاد بود که بسیاری از منابع آنها در انحصار جنوبی ها قرار داشت . از همین روی وقتی به ریاست جمهوری رسید ، هفت ایالت جنوبی از اتحادیه ایالات خارج شدند و زمانی که لینکلن تلاش کرد تا پایگاه فدرال در قلعه سامتر کارولینای شمالی را پس بگیرد ، 4 ایالت دیگر نیز عضویت اتحادیه را ترک گفتند و کنفدراسیون را تشکیل دادند .بنابراین آبراهام لینکلن برای بازگرداندن ایالات خارج شده از اتحادیه به جنگ های انفصال روی آورد. خود وی در مقابل آنانی که تصور می کردند لینکلن به خاطر الغای قانون برده داری می جنگد ، در نامه ای به هوراس گریلی ، روزنامه نگار و از حامیان الغای برده داری نوشت :

«...هدف ثابت من در این کشمکش ، نجات اتحاد ایالت هاست نه حفظ یا نابودی برده داری. اگر بتوانم این اتحاد را با آزاد کردن برده ای نجات دهم ، این کار را می کنم و اگر با آزاد کردن همه  برده ها بتوانم آن را حفظ نمایم ، این کار را خواهم کرد...»

در واقع آبراهام لینکلن هنگامی در اول ژانویه 1863 میلادی ، اعلامیه رهایی از بردگی را انتشار داد که از یک طرف نیروهای ارتش جنوب در کنفدراسیون با اتکاء برهمان برده ها به سختی مقاومت می کردند و آزاد نمودن برده ها می توانست آنها را تضعیف نماید و از طرف دیگر برده های آزاد شده به عنوان نیروی کار جدید و ارزان و یا رایگان می توانستند در کشت و زرع زمین های پهناور شمال که بدون کارگر مانده بود ، کمک شایانی باشند و غذای ارتش شمال را تامین نمایند، ضمن اینکه نیروی جدیدی هم برای این ارتش به شمار می آمدند.

واقعیت این است که برده داری پس از آن هم لغو نشد و بعد از جنگ های انفصال، آنان که  زمین‌های وسیع جنوب را به چنگ آوردند، همانا سرمایه‌داران و زمین‌خواران شمالی بودند و بازهم سیاه پوستان بی پول و فقیر(که قدرت خرید زمین و مالکیت آن را نداشتند) همچنان به بردگی در آن زمین ها ادامه دادند.

 

از طرفی براساس اسناد و شواهد معتبر موجود ، هیچ یک از دلائل مبتنی بر تلاش آبراهام لینکلن برای الغای قانون برده داری ، علت اصلی اقدام تروریستی جان ویلکس بوث و همدستانش نبوده است. مدارک و اسناد تاریخی حکایت از آن دارد که جان بوث در تماس و ارتباط با اعضای موثر تشکیلاتی به نام «بنی بریت» قرار داشته است. سازمان بنی بریت از سازمان های قدیمی یهودی-صهیونی است که در سال 1843 در آمریکا تاسیس شد و در ارتباط مستقیم با تشکیلات فراماسونری بود. دایره المعارف یهود در این باره می نویسد:

"...بدون شک خصوصیاتی نظیر پنهان کاری و مخفیانه بودن بنی بریت ناشی از تاثیر پذیرفتن آن از فرهنگ ماسونی گری است..."

در کتاب « حقیقتی زشت درباره ADL » آماده است:   پس از دستگیری جاسوسی از جنوب به نام «سیمون ولف» ژنرال گرانت،( فرمانده ارتش شمال ) در یازدهمین فرمان خود ، دستور داد کلیه یهودیان موجود در ارتش در مدت 24 ساعت از مسئولیت های خویش برکنار شوند. و آبراهام لینکلن از وی خواست تا از اجرای دستور فوق چشم پوشی نماید و سیمون ولف و دیگر اعضای دستگیر شده بنی بریت، پس از مدتی کوتاه آزاد شدند.

ولف روابط نزدیکی با «ویلکس بوث» داشت و در خاطرات خود می نویسد که چند ساعت قبل از ترور لینکلن با بوث دیداری داشته است.

البته این گروه بعد ها نقش موثری در پدید آوردن جنبش نژاد پرستانه «کوکلوس کلان ها » داشتند.

 

 

کارگردان

هر سه کارگردان فیلم ها آنقدر معروف هستند که به تفضیل می توان درباره آنها سخن گفت . در متن زیر می توان بخشی از زندگی سیاسی این کارگردانان را بررسی کرد.

       دیوید وارک گریفیث 

    

 فعالیت هنری او  از سال 1908 آغاز شد و تا 1931 ادامه یافت که طی آن 532 فیلم ساخت. نام گریفیث در تاریخ سینما یادآور  اولین فیلم سیاسی تاریخ سینما یعنی «تولد یک ملت» ساخته ی اوست و گویای این است که می توان با سینما حرف های بزرگ سیاسی و مذهبی زد و عکس العمل آحاد جامعه را برانگیخت. البته اختلافاتی وجود دارد که آیا گریفیث یک نژادپرست افراطی جنوبی است یا فقط یک داستان را روایت کرده است.  با حمایت او از هاردینگ، جان کالوین کولیج و هربرت هوور، روسای جمهور بین سال‌های 1920 تا 1932 که همگی جمهوری‌خواه بودند، به نظر می رسد که  او از طرفداران این حزب بوده است.

      

        جان فورد

         

او طی سال‌های 1917  تا 1966 حدود 140 فیلم سینمایی کار کرد. روسای جمهور مورد علاقه اش کندی ، روزولت و لینکلن بود. بسیاری او را به  دلیل ارتباط طولانی خود با بازیگرانی چون (جان وین / جیمز استوارت /  مورین اوهارا / وارد باند) یک جمهوری خواه میدانستند. تا اینکه از «ریچارد نیکسون» در انتخابات حمایت کرد و از حامیان جنگ ویتنام نیز به شمار می آید.

در سال 1973 مدال آزادی را از رئیس جمهور نیکسون دریافت کرد.

به دلیل ساخت فیلم «خوشه های خشم» برخی او را یک چپ گرا به شمار می آوردند. که البته فورد با اقتباس از یک رمان با نویسنده ای چپ گرا مثل «جان اشتاینبک» ، یک فیلم بسیار وطن پرستانه و سراسر امید را ساخت که البته شعارهای چپ گرای زیادی در آن دیده نمی شود.

با نگاهی به آثار درمیابیم که دیدگاه های سیاسی از قبیل مسئله  سرخپوستان ؛ گرایشات جمهوری خواهانه در برابر تمایلات دموکراتیک ؛ انتقاد از وضعیت دوره ای از تاریخ معاصر جامعه آمریکا ؛ فساد در میان سیاستمداران؛ تبعیض نژادی  و... از آنها قابل استنباط است.

چهار فیلم او برنده جایزه اسکار شدند، «دره من چه سبز بود» ، «خوشه های خشم» ، « مرد آرام» و « خبرچین» . گرچه به نظر می رسد هیچ یک از این فیلم ها در نگاه اول داستانی درباره امریکا ندارد اما پیامی که بیننده در انتهای فیلم دریافت میکند ، کاملا هم سو با خواسته های حکومت وقت ایالات متحده است.

 

     استیون اسپیلبرگ

   

او که یک یهودی آمریکایی است، 34 فیلم را از سال 1969 تاکنون ساخته است. معمولا از حزب دموکرات طرفداری می کند حتی بیش از 800000 دلار به این حزب  برای انتخابات کمک کرده است.او از دوستان صمیمی بیل کلینتون رئیس جمهور اسبق امریکا بود.

اسپیلبرگ در سال 2007 فیلم تبلیغاتی اوباما را کارگردانی کرد.

پس از اینکه او در سال 2006 ، در جریان جنگ لبنان ،یک میلیون دلار به تلاش های امدادی در اسرائیل کمک کرد ، اتحادیه عرب به تحریم فیلم های او رای دادند.

این کارگردان به جز ساخت فیلم هایی با موضوعات سیاسی، متن و فرا متن فیلم های اجتماعی اش نیز پر از پیام های سیاسی است.

گرچه به نظر می رسد علاوه بر مسائل سیاسی، تمرکز او در فیلم ها بر مسائل مربوط به یهودیان ، ادیان ، موضوعات ماورایی و فلسفی است که معمولا در لایه های دوم و سوم در فیلم بیان می شوند.  او در فیلم هایش به جز فرم ، تا حد زیادی به محتوی اهمیت می دهد و حتی در بسیار موارد فرم را فدای محتوای اثر خود می کند. و آنقدر در کار خود تخصص دارد که فیلم های مفهومی او به فیلمی جذاب و سرگرم کننده تبدیل می شوند.

 «فهرست شیندلر»  ، «نجات سرباز رایان» ،  «مونیخ» و «اسب جنگی» در  صدر لیست فیلم های سیاسی او خواهند بود که فیلم «لینکلن» آخرین ساخته اوست.

 

داستان

هر کدام از این فیلم ها به مدل خود زندگی لینکلن را بیان کرده اند .البته فورد در «آقای لینکلن جوان» تقریباً همان هدفی را دنبال می‌کند که گریفیث در «آبراهام لینکلن» پی گرفته بود: این که لینکلن چگونه توانست به آن فرد مصمم و متعهد تبدیل شود؟ تفاوت در این است که گریفیث ریشه این استحکام را در زندگی شخصی لینکلن جستجو کرد، اما فورد سعی کرد این ویژگی را ذاتی و بالفطره نمایش دهد.

 

آبراهام لینکلن 1930

فیلم، جوانی آبراهام لینکلن و تجربه های عشقی و کاری او تا ریاست جمهوری و لحظه ترورش در سالن نمایش را به تصویر می کشد.

گریفیث در ابتدا با کمک دوربینی که مدام در حرکت است، اوضاع نابسامان آمریکا و رفتار نژادپرستانه مردم و همچنین منازعات سیاسی در زمان تولد لینکلن را نشان می‌دهد. پس از آن در داستان اصلی فیلم لینکلن را به صورت انسان صلح‌دوستی نشان می‌دهد که در مواقع نیاز به خوبی می‌تواند از قدرت خود استفاده کند.

بیش از ثلث فیلم را صرف نمایش زندگی شخصی لینکلن در دوران جوانی می‌کند. تاکیدهایی که در فیلم به بحران های روحی او پس از مرگ دختر مورد علاقه اش می شود، باعث می‌شود در ادامه، زمانی که اقتدار لینکلن را به عنوان یک رئیس‌جمهور می‌بینیم، به یاد بیاوریم که این قدرت، ناشی از رنجی است که او در دوران جوانی‌اش تحمل کرده است.

 

آقای لینکلن جوان 1939

داستان فیلم در اوایل قرن نوزدهم درباره «ابراهام لینکلن» ، مغازه‌داری جوان، پس از مرگ دختری که به او علاقه‌مند است، تصمیم می‌گیرد در رشته حقوق به تحصیل بپردازد و به وکیلی برجسته تبدیل شود. پس از پایان تحصیلاتش، کار وکالت را آغاز می‌کند و در نخستین پروندهای که به او ارجاع می‌شود، دو برادر متهم به قتل را که حتی مادرشان به قاتل بودن یکی از آنان ظنین است تبرئه می‌کند. حالا «لینکلن» جوان به سوی آینده‌ای روشن گام برمی‌دارد.

به سبک مهم‌ترین فیلم‌های جان فورد، آبراهام لینکلن این فیلم فردی است که به ظاهر در انتهای فیلم تفاوت چندانی با ابتدای آن ندارد، اما در مسیر حرکتش در طول فیلم توانسته برخی از خصوصیات مهم خودش را شناسایی کند.

 

  لینکلن 2012

سال آخر زندگی لینکلن، پس از انتخاب دوباره او برای ریاست جمهوری و تلاشش برای پایان جنگ داخلی  و تصویب متمم را بیان می کند. علاوه بر سیزدهمین اصلاحیه پایان برده داری، تسلیم کنفدراسیون و ترور لینکلن، بر ماه های آخر زندگی لینکلن نیز مروری داشته اما عمده فیلم به ماجرای لابی گری برای برده داری می پردازد و سابقه تاریخی حضور لابیست ها در محافل سیاسی آمریکا را نیز نشان می دهد؛ مردانی که پس از شکست گروهی از دموکرات ها در انتخابات و در حد فاصل تغییر مجلس قانون گذاری آمریکا که هنوز نماینده های شکست خورده حق رای دارند، آنها را با وعده پست های دولتی تطمیع می کنند و این گونه با رای گروهی از دموکرات ها با انضمام همه جمهوری خواهان، قانون منع برده داری در آمریکا و آزادی برده ها تصویب می شود.

«لینکلن»  داستانی در وصف بزرگی آمریکا و از طرفی داستانی است از دروغ گویی ها و ریاکاری های آمریکایی.

تصویری که استیون اسپیلبرگ از شخصیت آبراهام لینکلن در فیلم ارائه کرده، مطابق انتظارات عمومی، یک فرد کاملاً ایده آل است. لینکلن آنطور که در تاریخ نوشته شده، یک فرد به شدت وطن پرست، یک مرد خانواده، یک سیاستمدار پر قدرت و البته یک سخنور ماهر بوده و اسپیلبرگ تمامی این جزییات را به خوبی در بطن شخصیت لینکلن قرار داده است.

 

ادامه دارد . . .




نقل مطالب پایگاه سینما انقلاب، بدون ذکر منبع غیرمجاز است.

دیدگاه ها

هیچ دیدگاهی پیرامون این مطلب به ثبت نرسیده است.